سید محمدپارسا سید محمدپارسا ، تا این لحظه: 12 سال و 1 ماه و 18 روز سن داره

فرشته آسمونی من خوش اومدی ...

فارغ التحصیلی بی سروصدا

نفس زندگیم سلام الان که دارم واست می نویسم حدودا 5 ماه از شیوع ویروس کرونا توی ایران میگذره. مدرسه تون اواخر بهمن ماه تعطیل شد و دیگه به صورت مجازی بهتون درسارو دادن. بدون هیچ جشن و مراسمی از پیش دبستانی فارغ التحصیل شدی و الان واسه خودت باسوادی. وقتی کتاب می خونی خیلی کیف می کنم. همینطور وقتی می نویسی. خودتم خیلی خوشحالی که الان دیگه می تونی بنویسی و بخونی و اینو باید مدیون معلم خوبت خانم مفرح باشی. دوست داشتم کلاس اول و جهشی بخونی چون توی پیش دبستانی، تقریبا همه درسای کلاس اول و باهاتون کار کردن اما مثل اینکه نمیشه از اول جهشی داد و باید دوم به بالا رو جهشی بدی اگه بخوای. بهت...
21 آذر 1399

به دنیا اومدن داداشی

بالاخره داداشت دو هفته دیرتر از اون وعده ای که بهت داده بودم، بدنیا اومد. روز جمعه 11 بهمن ماه بود که با هم رفتیم بیمارستان و اونجا داداشت بهت یه دومینو داد و تو چقدر خوشحال بودی. مامان جون واسم تعریف کرد که اونجا توی بیمارستان چقدر نگران طلق روسریم بودی که نشکنه و کفشامو هی با خودت میبردی اینور اونور که کثیف نشن. (قربونت برم) قربونت برم... اینقدر ذوق داداشی رو داشتی که نمیخواستی بری مدرسه. همون روز اول که از بیمارستان آوردیمش، رفتی یه کتاب گذاشتی کنار دیوار که داداشت چهاردست و پا بره و برش داره. مثل فیلمی که از خودت دیده بودی و من واست توضیح دادم که حالاحالاها باید صبر کنی تا یه 5-4 ماه دی...
24 آبان 1399

شاگرد ممتاز کلاس

چه لذتی داره وقتی معلم فرزندت بهت میگه: « پسرت جزو زرنگ های کلاسه و درسش عالیه و من ازش راضی هستم.» اون روز که خانمتون این حرف و بهم زد خیلی ذوق کردم. هر ستاره ای که واسه کارهای خوبت زیر عکست تو کلاس واست می چسبونه، فکر میکنم من بیشتر از تو ذوقشو میکنم. انگار بچه میشم و میرم تو دوران تحصیل خودم.... دورانی که همش شاگرد زرنگه کلاس بودم و معلم ها ازم راضی بودن.  الان خداروشکر میکنم که گل پسرم مثل مامان و باباش عاشق علم آموزیه و همه تلاشش اینه که بتونه زودتر حروف الفبا رو یاد بگیره. مهر و آبان و آذر و گذروندیم و الان وارد دی ماه شدیم.امیدوارم تا آخر سال تحصیلی، ستاره موفقیتت همچنان بدرخشه... راستی کلی ...
2 دی 1398

اولین باری که تنهایی رفتی مغازه واسه خرید

روز 27 آذر سال 98 بود که کلی اصرار کردی و گفتی تنهایی میخوام برم سوپری و بستنی بخرم. حقیقتش دلم راضی نمی شد ولی چون خیلی اصرارم کردی و نمی ذاشتی که خودم باهات بیام، آخرش بهت اجازه دادم که بری. (البته سوپرمارکت جفت خونمونه اما چون هوا تاریک شده بود، مامانی خیلی استرس داشت.) یه 2000 تومانی برداشتی و رفتی پایین. منم همش از توی آیفون نگاه میکردم و زیر لب دعا میخوندم که چند دقیقه بعد با دوتا بستنی تو دستت اومدی بالا. دستای کوشولوت یخ زده بود. مثل اینکه نذاشته بودی که عمو واست بذارشون توی پلاستیک و همینجوری گرفته بودیشون تو دستت. قربون دستات برم من❤️ بعدشم گفتی: «مامانی می خواستم از اون مدلا که دوست داری واست بخرم،...
2 دی 1398

تماس با دولت

چند روز پیش خونه مامان جون اینا بودیم که دیدم رفتی سراغ تلفنشون یکم باهاش بازی کردی، بعد گفتی: «مامانی میخوام زنگ بزنم به دولت بگم یکم چیزا رو ارزون کنن!» (توی پرانتز باید بگم که دولت یه شبه بنزین 1000 تومنی رو کرد 3000 تومن و واسه همین یه مدت مردم اعتراض کردن و آشوب شد و نتها قطع شد و ..... و شما 5 سال و 2 ماهه بودی) منم که جدی نگرفته بودم، گفتم بزن مامان خلاصه همینجور که واسه خودت مشغول بودی، یدفعه مامان جون از کنارت رد شد و گفت داری چکار میکنی تو هم گفتی دارم زنگ میزنم به دولت، بیا باشون صحبت کن! مامان جون گوشی ازت گرفت و دید که از اونطرف کامپیوتر داره میگه: «شما با سامانه ارتباط با دولت تماس گرفته&z...
2 دی 1398

زخم بالای ابروت

حدودا یک ماه پیش بود که رفته بودیم دزفول، یعنی اونموقع 5 سال و 2 ماهت میشد با عمه رفته بودیم هایپر مادر و کلی بهت خوش گذشته بود همون شب هم کلی آتیش سوزوندی توی هایپر و بابایی چندبار بهت تذکر داد که کمتر شیطونی کنی بعد خریدها از اونجایی که خیلی پیتزا دوست داری، به بابایی گفتیم که بریم فودکورت و پیتزا بگیریم خیلی خوشحال بودی و همش پیجر دست بود و ذوق داشتی که زودتر صدامون کنن وقتی چراغای پیجر روشن شد و پیتزامون آماده شد؛ بابایی بلند شد که بره سفارشو بگیره که به شما هم  پیشنهاد داد و گفت: «بابایی تو هم بام بیا» اما کاش نگفته بود و کاش نرفته بودی اینقدر عجله کردی و ذوق زده بودی که با شتاب دویدی در صورتی...
2 دی 1398